حكيم ابوالقاسم فردوسى
461
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه گر لب بدوزى ز بهر گزند * زنان را زبان كم بماند ببند منيژه خروشيد و ناليد زار * كه بر من چه آمد بدِ روزگار دريغ آن شده روزگاران من * دل خسته و چشم باران من بدادم ببيژن تن و خان و مان * كنون گشت بر من چنين بد گمان همان گنج دينار و تاج گهر * بتاراج دادم همه سر بسر پدر گشته بيزار و خويشان ز من * برهنه دوان بر سر انجمن ز اميد بيژن شدم نااميد * جهانم سياه و دو ديده سپيد بپوشد همى راز بر من چنين * تو داناترى اى جهان آفرين به دو گفت بيژن همه راستست * ز من كار تو جمله بر كاستست چنين گفتم اكنون نبايست گفت * ايا مهربان يار و هشيار جفت سزد گر بهر كار پندم دهى * كه مغزم برنج اندرون شد تهى تو بشناس كاين مرد گوهر فروش * كه خواليگرش مر ترا داد توش ز بهر من آمد بتوران فراز * و گرنه نبودش بگوهر نياز ببخشود بر من جهان آفرين * ببينم مگر پهن روى زمين رهاند مرا زين غمان دراز * ترا زين تكاپوى و گُرم و گداز بنزديك او شو بگويش نهان * كه اى پهلوان كيان جهان بدل مهربان و بتن چاره جوى * اگر تو خداوند رخشى بگوى منيژه بيامد بكردار باد * ز بيژن برستم پيامش بداد چو بشنيد گفتار آن خوب روى * كزان راه دور آمده پوى پوى بدانست رستم كه بيژن سخن * گشادست بر لالهء سرو بن ببخشود و گفتش كه اى خوب چهر * كه يزدان ترا زو مبرّاد مهر بگويش كه آرى خداوند رخش * ترا داد يزدان فرياد بخش ز زاول بايران ز ايران بتور * ز بهر تو پيمودم اين راه دور بگويش كه ما را بسان پلنگ * بسود از پى تو كمرگاه و چنگ چو با او بگويى سخن راز دار * شب تيره گوشت بآواز دار ز بيشه فراز آر هيزم بروز * شب آيد يكى آتشى بر فروز منيژه ز گفتار او شاد شد * دلش ز آن دهان يك سر آزاد شد بيامد دوان تا بدان چاهسار * كه بودش بچاه اندرون غمگسار بگفتش كه دادم سراسر پيام * بدان مرد فرخ پى نيك نام چنين داد پاسخ كه آنم درست * كه بيژن بنام و نشانم بجست تو با داغ دل چند پويى همى * كه رخ را بخوناب شويى همى كنون چون درست آمد از تو نشان * ببينى سر تيغ مردم كشان زمين را بدرانم اكنون بچنگ * بپروين بر اندازم آسوده سنگ مرا گفت چون تيره گردد هوا * شب از چنگ خورشيد يابد رها بكردار كوه آتشى بر فروز * كه سنگ و سر چاه گردد چو روز بدان تا ببينم سر چاه را * بدان روشنى بسپرم راه را بفرمود بيژن كه آتش فروز * كه رستيم هر دو ز تاريك روز